آرشیف
سایتهای دوستان
آمار سایت

 

 

ادامه موضوع مجادله شاعران _ گرد آورند : غلام ربانی پژواک مروی

 

امیر نظام گروسی در جواب حافظ میگه:
اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را          به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی ...
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم
مثلا:
اگـــر آن ترک شیـــــرازی بدست آرد دل ما را            فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم      نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
و یا دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را ... به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود :
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را      به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم                  زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را       چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
تابه این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند :
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
 
 
 
دوستی گوید:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا
و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
رند تبریزی در جواب همه این را سرود که :
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند  سمرقـند و بـخـارا را
محمد فضلعلي میگوید:
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را
زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند
نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را
و در جواب دکتر انوشه  و شهریار و... محمد فضلعلي می گوید:
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی
نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
امام عصری و حاضر!  چنین بیهوده می گویی؟
که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟
وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم
که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را
 
 و محمد فضلعلي در ادامه به طنز می گوید:
 
مگر یک مه رخ خاکی به معنا  چیز میبخشد؟
وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟
به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند؟
به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!
الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟
نباشد ارزش یک بچه میمون ! روح ومعنا را!
 
البته این جواب من موید حافظ است نه در جواب او! که معشوق را باید پایاپای هدیه بخشید!و ارزش ترک شیرازی بیش از سمرقند و بخارا نیست!
هرگاه جوابم تکمیل تر شد اینجا خواهم آورد...
 
آقای حسین فصیحی لنگرودی نیز دز جواب سروده اند:
"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما
نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را
 
ادامه دارد ......................

نامه های عاشقانه

 

به قلم سید ذریرشاه (درویش)
تنهايي
زماني كه تنهايي است، زماني كه بي كسي است، زماني كه همه چيز بي رنگ است، همه صداها خاموش اند، زماني كه تمام موجودات از نيستي سخن مي گويند؛ در يك فضاي ساكن و بيرنگ و در همه جا خاموشي حاكم است. همه سر به پا بالشت تفكر نهاده و در خواب اند: زمين، خاك، نبات، حيوان و حتي خورشيد كه گرداننده زمين بدور محور خود است در خواب است. و لحاف ظلمت به سر كشيده است، يعني شب است و من بيدارم. من بيدارم در دنياي خيال در گردشم، مي انديشم و فكر مي كنم در دنياي مصنوعي كه فقط به من مربوط است قدم مي زنم. آري يك دنياي مصنوعي است، خيال است اما خيلي قشنگ است، سرزميني است سبزو خرم، مرغزاري است كه در آن بجز آهوان زيبا چشم و غزالان نازك اندام ديگر جنبنده اي وجود ندارد، باغي است و گلستاني است كه در آن جز بلبل هزار داستان، پرنده اي ديگري براي سرودن نغمه عشق، پر نمي زند. آسمان صاف وبي آلايش است، آبي است، مهتاب چهاردهم روز آبستن است، و ستاره ها از خورسندي چنان ميدرخشند كه گويي همه در جوشش و رقصند، در همين جا بلي در همين مرغزار، در همين گلستان و درهمين باغ، چشمه ساري است نهايت شفاف كه چون عشق مجنون از پاكي صحبت مي كند، و چون اشك ليلي روان و به حركت خويش ادامه ميدهد و آنقدر صاف و پاك است كه ميتوان در آن مهتاب و ستاره گان را طوري كه در آسمان ميدرخشند، مشاهده نمود، تو گويي كه آسمان در درون همين چشمه سار فرود آمده است و مي خواهد بدنش را با آب چشمه بشويد. در كنار همين رود و در كنار همين چشمه سار، تنها نشسته ام و فقط به يك چيز مي انديشم و فكر مي كنم و با خود مي گويم اينكه:
 ايكاش!
 تو بامن مي بودي تا نوايي دلپذير اين آبشار مرا مدهوش تر مي كرد، تو بامن مي بودي تا نغمه سرايي اين بلبلان برايم هيجان ديگري مي آفريد، كاش تو بامن مي بودي.
اي كاش تو بامن مي بودي تا به اين آسمان مي گفتم كه مهتاب من از آن مهتاب آسماني زيباتر و دلربا تر است، اي كاش تو با من مي بودي تا اين ستارگان كه با نگاهاي عجيب و غريب به من نگاه مي كنند، از نگاهاي چشمان قشنگت خجالت مي كشيدند و خيره مي گرديدند، اي كاش تو بامن مي بودي تا زندگي زيبا تر وقشنگ تر مي بود. تو بامن مي بودي تا حيات لذت ديگر ميداشت و آرزوي مي بود، جنت را باهم مي آفريديم تا به اميد جنت ديگري انتظار نمي كشيديم.
اما افسوس و صد افسوس كه باز هم زماني كه از دنياي خيالات بخود ميايم در همين جايم، تنهايم، تو بامن نيستي، و من تنها مي انديشم، مي سوزم و مي سازم.
درويش
 
اولين مكتوبم بتو!
عزيزم! هيچ ميداني كه بدن مرا از خاك محبت سرشته اند و از باران وفا برآن ريخته اند، تا لجني درست نموده اند و آن لجن را در آتش عشق پخته اند. كالبدي مرا ساخته اند و از خامي به پختگي رسانيده اند.
اين كالبد زماني مكمل مي گردد و جان مي گيرد كه از روح زيبايي قدرت در آن بدمند، بلي آن روح زيبايي قدرت در نفس هاي خوشبوي تو نهفته است و ميدانم زماني كه تو را ببينم و شميم از آن خوشبويي تو به مشامم برسد به كالبد بيجانم جان خواهد دميد و بار ديگر چون طفل اميدواري كه چشم به جهان هستي مي گشايد،مي گيريد فرياد مي كشد و گاهي هم مي خنددو خوشحال است كه هستي اش را به تمام كائنات اثبات مي كند. من هم دوباره هست خواهم شد، فرياد خواهم كشيد و شعر عشق و زيبايي را زمزمه خواهم كرد.
بلي چه زيبا خواهد بود كه من نيز مانند كوزپشت نوتردام در غرب و مجنون صحرايي در شرق براي اسميرالداي قشنگ و ليلي باوفاي خود زمزمه نمايم، مانند آن معجزه خلقت كه در گهواره شهادت صفايي و پاكي عشق را ميداد، من هم به تمام زيبايي هاي طبيعت اين را بگويم كه هيچ زيبايي از تو زيبا تر و قشنگ تر نيست. مگر از آن روز ميترسم و هول دارم كه تو مرا نخواهي، كالبدم را بيجان گذاري نفس گرمت را كه در آن دم مسيحا نهفته است از من صرفه نمايي.
از اين آتش كه نزديك است مرا خاكستر گرداند، نرهانيم. من بسوزم و خاكستر گردم، خاكسترم را باد بدنامي در دريايي فرقت و جدايي بريزاند.
اما اين را مي خواهم برايت بگويم كه: اگر خاكستر مرا هم در دريايي جدايي بريزانند مانند منصور كه خاكسترش گواهي حقيقت ميداد من نيز اين را خواهم گفت. بتو صادق ام ترا مي خواهم، دوستت دارم و دوستت خواهم داشت......................
 
 

عاشق زارو حقیرم دامنت را دست گیرم

 

 
عاشق زارو حقیرم دامنت را دست گیرم
خوبرویان بیشمارند من به زلف تو اسیرم
قسم است به چشم مستت به دولعل می پرستت
به هرآنچه نیست هستت بی تو از زندگی سیرم
به تبسم قشنگت به دوچشم مشی رنگت
به لبان سرخ رنگت من بیچاره بمیرم
به نگاه بی ریایت به دوگیسوی سیاهت
ای به لطف کیمیایت دست از تو برنگیرم
به دو ابروی کمانت به قشنگی لبانت
قسم است مرا به جانت در جوانی بی تو پیرم
به خرام سروگونت به نگاه پرفسونت
مهرتوست یا که جنونت که من این چنین اسیرم
تویی عشقم گر بدانی دوست دارمت نهانی
لذت و عیش جوانی کام عشق از تو گیرم
منمت عاشق خسته دلم از غمها شکسته

هر در برویم بسته من چه (درویش) و فقیرم

به قلم سید ذریرشاه (درویش)

مجادله چند تن از شاعران

 

 
حافظ
 
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خـــال هندويش بخشم سمرقند بخارا را
 
صائب تبريزي
 
اگــــــــــــر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
بخال هندويش بخشم ســـــــر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مـــال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخـــــارا را
 
 
شهريار
اگر آن تـــــــــــــرک شيــــــرازي بدست آرد دل ما را
بخـــــــال هندويـــش بخشم تمـــــــــــام روح اجــزا را
هر آنکــــــــــــس چيز مي بخشد بسان مرد مـي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد ســرو دست و تن و پا را
سر و دست وتن و پا را به خــــاک گور مي بخـــــشند
نه بر آن ترک شــــــــــــيرازي که برده جمله دلـــهارا
 
 
ادامه مجادله ها ...
 
چــــنان بخشـــــــــیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
کـــه نتوانسته تا اکنون کــــسی پس گـــــــیرد آنها را
از آن پس بر ســــر پاســـــــــخ به این ولخرجی حافظ
میان شـــاعران بنگــــــــــــــــر فغان و جیغ دعوا را
 
 
ادامه دارد .....................
 
 
گرد آورنده : غلام ربانی پژواک مروی


طرح و دیزاین این سایت توسط وحید مرادی اجرا شده و تمام حقوق این سایت مخصوص اقوام مروی میباشد
    © 2009 marvypeople.org